مؤلف مجهول
7
رستم نامه ( فارسى )
سليمان به آصف نمود اين خطاب * بدان پور زال است اين كامياب بيارا سپاه و بزن بارگاه * براى سپهدار ايران سپاه « 1 » كه اين پهلوان جهان رستم است * چه او نامدارى به عالم كم است در اين آمدن ز اهل ايمان شود * ز دين مجوسى پشيمان شود به فرمان پيغمبر پاكدين * جهان يافت زينت چو خلد برين زدند « 2 » بارگاه فلك دستگاه * كه بگرفت از پرتوش مهر و ماه رسيده سر قبّهاش بر سحاب * از او يافته روشنى آفتاب فروشى كه فرّاش گسترده بود * ز سرخ و سفيد و بنفش و كبود شده خيره چشم از نگه كردنش * فرح يافتى قلب از ديدنش ( ! ) به صدرش زده تخت گوهرنثار 140 * كه از نور او ديده مىگشت تار چپ و راست از جنّ و انس و پرى * به هم متّصل همچو انگشترى [ a 7 ] صف آراسته همچو روز مصاف * به هر حالتى نرّه ديوانِ قاف [ a 8 ] ز هر سو خلايق صف آراسته * چه فردوس مجلس بياراسته به بالاى سر صف كشيده طيور * به هم ذكرگويان ز نزديك [ و ] دور نشسته سليمان در آن بارگاه * كه شد خيره از روى او مهر و ماه به پهلوى تخت سليمان ، وزير * كه از جنّ و انسش نبودى نظير در آن صدر مجلس به صد افتخار * نشسته وزير ملك اعتبار به نزديك تخت وزير [ و ] سرير * ز ديوان صفى راست گشته چه تير در آنجا به كرسى يكى ديوسار * نشسته كه قدّش بُدى « 3 » چون چنار سر نرّهديوان [ و ] سالار بود * ز هر جانبى او خبردار بود ز ترسش رخ شيرمردان ز درد * گهى ارغوانى شده گاه زرد دو چشمش فروزان چه مشعل ز دور * گريزان از او جنّ و انس و طيور به آن شوكت و شأن پيغمبرى * چپ و راست استاده جنّ [ و ] پرى ز سالار [ و ] لشكر همه بندهوار * صف آراسته از يمين و يسار [ b 8 ]
--> ( 1 ) . اين سپاه . ( 2 ) . زدن . ( 3 ) . بودى .